بازدید امروز : 82
بازدید دیروز : 11
کل بازدید : 144866
کل یادداشتها ها : 107
در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می طپد
با تو بیقرار و بی تو بی قرار
وای از ان دمی که بی خبر ز من
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه توام، به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش به جای تو
شادی و غم منی بحیرتم
خواهم از تو ... در تو اورم پناه
موج وحشتم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی به خواب و سر خوشم
وه... مگر به خواب ها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم وز شاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
اتش کبود دیدگان تو
ره ... مبند بلکه ره بَرم به شوق
در سراچه غم نهان تو...!