شوخي، کينه به بار مي آورد . [امام علي عليه السلام ـ در وصيّت خود به فرزندش حسن عليه السلام ـ]
![]() | ![]() |
سهشنبه 24/2/1387 ساعت 6:41 عصر
نمي دانم که تو کيستي ولي همين اندازه مي دانم که خيلي دوستت دارم اي نازنين؛ چرا مرا تنها در اين بيابان غم تنها مي گذاري و مي روي مگر تو نمي داني که چه قد من تو را دوست دارم مگر تو نمي داني که من براي تومي ميرم تا حالا با خودت فکر کرده اي که چرا هميشه به يادت هستم؟ گفته اي که اين چرا اين جور با من حرف مي زند؟ گفته اي چرا رفتارش در برخورد با من چرا فرق مي کند؟ همه عالم فهميدند که من ئيوانه يک لحظه در کنار تو بودن هستم ولي چه کنم که تو اين را نمي خواهي و اين دردي بسيار بزرگ براي من است اگر روزي رسد و بدانم که ديگر تو را نخواهم داشت ديگر زندگي براي من پوچ مي شود و ديگر نمي دانم چگونه دون تو زندگي کنم. اي خوب من پس تو بيا و در اين لحظه پاک عاشقي به من بپيوند و مرا دراين راه همراهي کن که خيلي دلم براي يک همراهي با تو تنگ گشته و ... آه که هنوز من رو نمي خواهي . نمي دانم چگونه به تو بگم که دوست داشتن از نظر من چگونه است. من تو رو دوست دارم بخاطر اينکه تنها کسي هستي که توانست دل من رو بلرزونه و در مستي دوباره ديدنت خمارم کند نمي دانم که چه شد اين دل ديوانهمرا که با لحظه اي روي تو ديدن آن چنان مست و ديوانه باده رويت شدم که گويا جان از بدنم پر کشيدن رو تازه ياد گرفته بود در درونم آن چنان جوش و خروشي بر پا شد که مثالش را در هيچ يک از مراحل زندگيم نديده بود اي نازنين آخر تو کيستي که مرا اينگونه ديوانه کرده اي؟ تو کيستي که دل آسماني من رو به اندازه دانه ارزن کوچک کردي و خودت رو درون آن جا دادي؟ روز ها و شب در سر راهي که براي اولين بار تو را در آن مسير ديدم نشسته ام و ديوانه وار از هر عابري سراغ از ياري مي گيرم که مرا در اين درياي بيکران عشق به خودش تنها گذاشت و رفت. مي دانم در زير لب زمزمه مي کرد که «دوستت دارم اي پسر».
بر سر راهت نشينم تا بيايي
نگاهي بر دل ديوانه ام نمايي
اي نازنين در بر تو بودن خوش است
حال که از تو دورم خوش دارم که بويم
آن عطر هميشگي را
کز انفاس تو برآيد
آيا شود که روزي
تو را من باز بينم؟
گفتم اين را به دوستانم
که باز آيي به خانه
تا در بر بگيري جسم نحيف من را
گفتند: خوش باش با اين افکار بچگانه
گفتم: چگونه گوئيد؟
گفتند: آيا شود که به يک بار ديدن
عاشق شد و در انتظار بود؟
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

چهارشنبه 21/9/1386 ساعت 5:47 عصر
مي گم که نوشته ام
عاشق و دل شکسته ام
خدا مي دونه که شبا
به ياد تو نشسته ام
ولي حالا قصه من
قصه غمگين دله
خدا بگيره يار جديدتو
کوزه دلم پر از غمه
حالا ديگه رفته
اوني که مي خواستمش
دلم رو بخاطرش داده بودم
کسي که زندگيمو به خاطرش ساختم
مي خوام فراموشش کنم
از يادم بره که داشتمش
اون روزي که دلمو شکست
پشت سرم گذاشت
مي خوام ديگه نبينمش
شايد که باورم بشه
از روز ازل نبوده
ميرم که بميرم ديگه
يادش عذابم مي کنه
خدا ببنده چشامو
با عشوه خوابم نکنه
مي رم که تو زندگي نبينمت
ديگه زندگي برام تموم شده
نمي دوني عزيزم
جوونيم حروم شده؟؟؟؟
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

i + دو خط موازي
دوشنبه 12/9/1386 ساعت 3:27 عصر
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

دوشنبه 22/5/1386 ساعت 11:20 صبح
‹‹نگاه زيبايت را نمي خواهم
طنين دلنشين صدايت را نمي خواهم
کرشمه و نازت را نمي خواهم
خرامان راه رفتنت را نمي خواهم
به شيريني خنديدنت را نمي خواهم
نمي خواهم لمسم کني نمي خواهم نازت کنم
نمي خواهم پندم دهي نمي خواهم خامت کنم
بگذار دوستت بدارم بگذار دوستت بدارم
بگذار پرتوي از روحت بر اين تن در حال احتضار بتابد
بگذار پرتوي از نورت بر اين جسم سردو تاريک بتابد
بگذار پرتوي از مهرت به من اميد ببخشد
به من گرما ببخشد به من روح زندگي ببخشد
شايد بتوانم دوباره به ميانتان باز گردم!...››
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

يکشنبه 14/5/1386 ساعت 11:18 صبح
آمد.آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شيدايي در آن آيينه سيما نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديدم آن چشم درخشان را
ولي در اين صدف گوهر اشکي که من مي خواستم پيدا نبود
بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود!
با که بود آخر با که بود
من نمي دانم چرا او تنها نبود
او مگر جز من کسي را هم داشت
که در عالم کسي جز او تنها نبود
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

چهارشنبه 3/5/1386 ساعت 10:29 صبح
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

جمعه 15/4/1386 ساعت 8:15 عصر
سلام
مي خوام بنويسم ولي اين به ذهنم رسيد که اولش بگم :
سلامي خوش ، به دوستان عزيزم
به همراهان خوب و نازنينم
اگر عمري براي زيستنم بود
نميخوانم به جز نامت ،
که “عشق” است آرزويم

نميدانم چرا رفتي ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم
و تو ... بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا؟! تا کي؟! براي چه؟!
ولي رفتي ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
و من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگي مان "
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

پنجشنبه 14/4/1386 ساعت 7:8 عصر
بازم يه شب ديگه ست.اما امشب با همه ي شب ها فرق مي کنه.يعني از روزي که تو رفتي ديگه شب هام مثل گذشته نيست.اما امشب اوضاع يه جور ديگه ست.الآن من ينجا رو تخت بيمارستانم ، تختي که قرار بود من و تو رو بهم برسونه اما نشد.
امشب آسمون پر از شهابه.شهاب هيي که مثل عمر کوتاه تو فقط لحظه ي وقت دارند تا زندگي کنند و بعد....هيچي ازشون باقي نمي مونه.اما تو همون لحظه ي کوتاه يه تصوير< يه خاطره ي قشنگ از خودشون به جا مي ذارند درست مثل تو.
ين روزا احسا س مي کردم ديگه فاصله ام با تو کم شده.احساس مي کردم ديگه چيزي نمونده که ما دو تا دوباره کنار هم باشيم.و دوباره بخنديم به حرف همه ي کسيي که فکر مي کردند ما دوقلوييم.اما نشد... .راستش رو بخوي هم ناراحت شدم هم نشدم.اما خودت بهم گفتي دوباره برگرد.يادته؟مثل هميشه دستام ُ گرفتي و گفتي:نه!برگرد.برگرد که خيلي چيزا هنوز در انتظارته.و من مات و مبهوت نگاهت مي کردم.نمي خواستم برم.و واسه همين دلم مي خواست التماسم ُ واسه موندن از تو چشمام بهت بفهمونم.اما گفتي برو که يه دنيا عشق و محبت منتظرته.يه عالم قلب پاک که يه روز واسه نبودنت تندتر از هميشه تپيده...مي دونستم راست ميگي.واسه همين ناراحت نشدم چون تو مي خواستي برم.بعد نشستي و برام حرف زدي.مثل هميشه طوري که فقط من مي فهميدم چي ميگي.گفتي و من فقط گوش دادم.ازم قول گرفتي که قدر دوستي و محبت آدم ها رو بدونم .بهم گفتي يادم باشه تو هميشه دوستم داري و هميشه با مني.تو همه ي اتفاق هي بد زندگي کمکم مي کني.گفتي و من چنان مجذوب حرفات شده بودم که نفهميدم وقت رفتن کي رسيد.اما تو رو ديدم که هر لحظه از من دور تر و دورتر مي شدي....حرفات رو زدي.اما من نتونستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم.نتونستم ازت بپرسم که باز هم هنوز از تاريکي مي ترسي يا نه؟دلم مي خواست ازت مي پرسيدم وقتي اون روز لعنتي که چرخ هي ماشين تو رو از من گرفتن ؛ وقتي که تنها و آخرين چيزي که ازت ديدم دستت بود که توش يه بستني بود به چي فکر مي کردي؟؟اصلا حال منو فهميدي؟! مني که هاج و واج به دستت خيره شده بودم؟دستي که تا چند دقيقه ي پيش دست منو محکم گرفته بود؟؟دستي که حالا فقط توش يه بستني بود.
هيچ کس منو نديد که چه طور همون جا ميخ کوب شدم و به دستت نگاه مي کردم.هيچ کس نفهميد که من همون لحظه مُردم.که منم مثل همون بستني قطره قطره آب شدم.هيچ کس نديد که چطور چشام پر از اشک شد و من پلک نزدم تا جيي که قطره هي اشک تصوير تو رو محو و محو تر مي کردند.نه! هيچ کس نفهميد.اما دلم مي خواست از تو مي پرسيدم تو چي؟تو فهميدي؟فهميدي که وقتي بردنت من مثل يه مجسمه هنوز همون جا ويستاده بودم؟؟و نگاه مي کردم به مردمي که تو رو از زير ماشين بيرون کشيدند؟؟ و من فقط نگاه کردم!!دلم مي خواست همون جا اون ملافه ي سفيد رو از رو صورتت کنار مي زدي و بهم مي گفتي که همش يه شوخي مسخره بود.اما ين کار رو نکردي!
فهميدي که وقتي همه رفتن و تو رو بردن من چي کار کردم؟؟فهميدي که مثل آدمي ديوونه رفتم وسط خيابون و قيف بستني رو که سالم مونده بود با ساعتت که از دستت بيرون اومده بود برداشتم؟؟ مي دوني که اونا رو هنوزم نگه داشتم؟ اونا تنها چيزيي بودن که چند دقيقه بيشتر از من باهات بودن.
دلم مي خواست ازت بپرسم شبي که جسم سردت رو به دست خاک ها سپردن ، ترسيدي؟ اصلا فهميدي که من تا صبح بالي سرت کنار خاک تازه کنده شده نشستم و برات حرف زدم؟؟آخه فقط من مي دونستم که از تاريکي مي ترسي.!دلم مي خواست ازت مي پرسيدم حالا که بعد از گذشت چند سال وقتي هر پنج شنبه سر ساعت 4 ميام ديدنت هستي يا نه؟ اصلا صدامو مي شنوي؟ وقتي که نوشته هام رو مثل هميشه بري تو که اولين نفر هستي مي خونم ، خوشت مياد يا نه؟؟ به نظرت پيشرفت کردم؟........خيلي سوال داشتم.خيلي حرف که تو ين 4 سال تو دلم مونده بود و بيد برات مي گفتم اما نشد!
تو نيستي اما من ينجام.روي تخت بيمارستاني که قرار بود من و تو رو بهم برسونه ....اما نشد.امشب بيشتر از همه ي شب هي ين 4 سال دلم برات تنگ شده.به تو فکر ميکنم و ين چند روز که بين مرگ و زندگي دست و پا مي زدم.همه ي چيزيي که ديدم يادمه/حتي آخرين حرفت که وقتي داشتي مي رفتي بهم گفتي:"نذار هيچ وقت شب تو دلت خونه کنه"

"نذار هيچ وقت شب تو دلت خونه کنه"منم گفتم باشه.اما نگفتي چه جوري؟ حالا به من بگو:
اگه يه روز آدم بفهمه شب تو دلش خونه کرده چي؟ اگه بفهمه تو دلش همش سياهيه؛ وقتي که يه لامپ کوچيک هم نمونده تا مثل تک کوچه هي تاريک شهر روشنش کنه چي؟! اگه يه روز بفهمه تو دلش اونقدر تاريکيه که ديگه هيچ وقت توش ديده نمي شه چي؟! تازه اگه چيزي هم باشه.... اگه ببينه ديگه نه برق اميد و نه کورسوي خورشيد عشق ، اون تاريکي رو روشن نمي کنن چي؟!
اگه اونقدر تو دلش تاريک و تاريک باشه که حتي خودش رو هم اون تو گم کنه چي؟! اگه يه روز ديد که ديگه دستي نيست تا توي اون تاريکي يک چراغ کوچيک روشن کنه؛ اون وقت خودش بره تصميم بگيره که خودش رو نجات بده ،، بعد پا بذاره تو تاريکي دلش اما يکهو وسط اون همه تاريکي خودش رو هم گم کنه چي؟!
من تو رو گم کردم.يک روز بين شلوغي هي همون خيابون لعنتي که با هم هميشه ازش رد مي شديم.همون خيابوني که سرش يه بستني فروشي بود و من و تو هميشه مثل بچه هي کوچيک ازش بستني مي گرفتيم و مي خورديم.يادت اومد؟؟من تو رو زير چرخ هي اون ماشين لعنتي تر از خيابون گم کردم.همون موقعي که دستت آخرين باقيمونده ي تو شد از زير ماشين ، من تو رو گــــــم کردم.... تو که رفتي روشنيي دلم رو با خودت بردي و من موندم و يک دل تاريک تاريک....
حالا تو اون تاريکي ها خودم رو هم گم کردم.به من بگو:اگه يه روز آدم بفهمه شب تو دلش خونه کرده چي؟!اگه يه روز بفهمه خودش رو هم گم کرده چي؟؟!! بهم بگو......
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

چهارشنبه 30/3/1386 ساعت 8:33 عصر
تو ... يه نفري که پاورچين پاورچين اومدي و در حالي که يه گوشه از چهار خونه ي زندگيم رو انتخاب کرده بودي ، به اون سمت رفتي ... آروم و بي سر و صدا ! تا من متوجه ورودت نشم !
اما من همه چيو فهميدم ! من از اولين لحظات حضورت ، صداي قلبم رو شنيدم که با وجود حجب و حيايي که داشت ، اسم تو رو مي تپيد نه خون منو !
من ... از همون لحظات اول فهميدم که ديگه قلبم مال صاحب قبليش نيست و حالا صاحب اصليش تويي و اون بيچاره ناخواسته اسير اين قفسه ي تنگاتنگ و استخوني ، تو بدن من شده ! من ديگه براش وجود نداشتم ... من هيچ بودم و او همه چيز ! جاي حسادت نبود ... چون قلبي براي حسادت نداشتم ... پس تصميم گرفتم من هم مثل تو بيام و پاورچين پاورچين گوشه اي از چهار خونه ي زندگيت رو انتخاب کنم و از اکسيژن موجود زندگيت استفاده کنم !
تو ، الآن چند وقته که يه گوشه از چهار گوشه ي چهار خونه ي زندگيم رو انتخاب کردي و از همون موقع وايسادي ... تکيه ت رو دادي به ديوار و با نگاهي موشکافانه ، دقيق شدي تو زندگي من ! يه روز غمگيني ، يه روز شاد و يه روز خيلي ساده و راحت از کنار همه چي ميگذري و فکر ميکني چون تو مرکز زندگيم نيستي ، اصلا توجهم رو حرکاتت نيست ! در صورتي که همه چيز فرق ميکنه ! من ، بيشتر به اونايي توجه ميکنم که گوشه هاي خالي چهارخونه ي زندگيم رو ، با وجودشون پر ميکنن ! و به چهار خونه ي زندگيم رونق ميدن ... و تو از اونايي !
تو ، يه مرکز نشين نيستي که با نگاهي گذرا از وجودت با خبر بشم و بعد به حال خودت رهات کنم ! من ، هر بار که تو خسته ميشي از روي پا ايستادن و ميشيني رو زمين اين چهار خونه ، ناراحت ميشم و دلم ميگيره ... و با تمام همون دل گرفته ... که حالا مدت هاست تو قفس استخوني سينه ي تو اسيره ، برات دعا ميکنم !
قبل ها ... فکر ميکردم که منم تنها گوشه اي از چهار خونه ... يا شايدم پنج خونه ... شيش خونه ... هفت خونه ... و بهتر بگم گوشه اي از چند خونه ي زندگي تو رو اشغال کردم ... اما حالا که ميبينم تو هم وضع منو داري ، خوشحالم که يه مرکز نشين نيستم و اون گوشه ... تنهاي تنها دارم با روحت زندگي ميکنم ! و فکر ميکنم تو هم مثل من ... بيشتر به اون گوشه نشين ها توجه داري !
به اميد روزي که چهار گوشه ي اين چهار خونه ي غريب رو پر کني !
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

چهارشنبه 30/3/1386 ساعت 8:29 عصر
آهاي ... با توأم ... آري ! با تو اي کبوتر مشکين پوش خيال ! با تو اي عاشقانه ي زيبا ! با تو که اگر نداي دلتنگيم به گوشت راه يابد ، بي جوابش نخواهيي گذارد و دل غمگينم را از دوريت رهايي خواهي بخشيد !
با توأم ... اي يگانه همدم قايق زندگي ... اي اميد پارو زدنم ... و اي نيروي بازوان ناتوانم ... انگار که قرن هاست ، ديدارت برايم ميسر نيست ... اما هنوز دلم از نگاه تو لبريز است ! و هنوز قلبم ... با آواي خوش آهنگ دلت هم آواز ...
ميدانم که خوب ميداني چقدر زيباست ديدارت در دلم ... در حالي که امکان ديدارت بر چشمانم ممنوع و ناشدني است !
و نميدانم که ميداني يا نه ... که جقدر سرودن خودت ... نگاهت ... زندگيت ... و تمام عشقت ، در بيتي ناموزون به دل نشستني است .
اي کبوتر مشکين بال ! اي کاش ميدانستي که چقدر جايت در اين قلب پر از غصه که باعث دلتنگيم شده ، پر است ... و اما من آرزوي هميشه بودنت را در چشمانم دارم ... (چرا که مدت هاست در دل سکني گزيدي!) در چشماني که زيبايي سيرتت را در جهره ي هر که ميجويند ، هيچ نمي يابند ... و جز تو ... و خدايت ... معبودي ديگر ندارند !
چشم ، تمناي نگاهت را دارد و دل نيز ... دنيا در مقابل هر دو قرمز مينمايد ... و اين رنگ نه نشانه ي عشق ، که برايشان نشانه خوشي بي دليلي را دارد که غمي بس بزرگ را در پشت خود نهان کرده !
آري کبوترم ... غصه هايم را بس بي همتا و غريب ميدانم ... چرا که هر که به اين درد آشناست ، غصه هايش به گونه متفاوت نمايان خواهد شد ...
هنوز در تکاپويم اي سياه بال ! هنوز در تکاپويم تا که شايد خالي چشمانم را که مسببش نبود توست ، با وجودي ديگر پر کنم ... و هر دم با دل ميگويم که ميتوانم دوريت را باز هم صبور باشم ... اما تا به کي ؟
اي کاش ... منيدانم ... فقط ميتوانم از خدايي که هم از آن من است و هم از آن تو ، صبوريمان را براي اين دوران نه چندان مديد خواستار باشم !
«يا ارحم الراحمين ! اين کبوترانت را بيش از پيش به رحمتت اميدوار کن !»
به اميد تو !
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

شنبه 22/2/1386 ساعت 9:11 عصر

شب که مى شود خدا چراغ ماه را روشن مى کند تا من در جلوى چشمان کنجکاو ستاره ها براى تو نامه بنويسم . کاغذم برگ هاى درختان است و مدادم شاخه اى ترد و تازه . شب که مى شود خيال تو در اتاقم راه مى رود و همه اشيا جان مى گيرند. پروانه هاى خشکيده بال زنان از دفترچه ام بيرون مى آيند پرده ها از شيشه ها هم شفاف تر مى شوند و من مى توانم خودم را در همه آينه هاى ناشناس تماشا کنم . گاهى حتى يک کلمه هم ندارم که برايت شعر بگويم و گاهى هزاران کلمه در دستان من است اما باز نمى دانم چه بسرايم که شايسته توباشد . آن وقت به قنارى ها حسوديم مى شود که از من شاعرترند . کاش تخته سنگى بودم که خانه اش در آغوش درياست يا بنفشه اى که هميشه لب جوى را مى بوسد و يا خيابان ساکتى که پيوسته خواب قدم هاى تو را مى بيند . کاش ترازويى براى اندازه گيرى عشق و دلتنگى وجود داشت . کاش مى توانستى در رويا هايم بخوابى و در آرزو هايم بيدار بشوى . کاش بين لب هاى من و نام عزيز تو هيچ فاصله اى نبود . کاش بجز تأخير ديدار هيچ فاصله اى نبود.

اگر تو نباشى بى تعارف و بى مبالغه بگويم همه چيز طعم زهر خواهد داشت حتى عسلى که از همه به گل سرخ شبيه تر است . اگر تو نباشى از اينجا مى روم و آسمان را هر چند شيرين و شفاف با خود نمى برم . آن قدر دور مى شوم که نسيمى از کنارم عبور نکندو چشمم به چشم ستاره اى نيافتد
.
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

جمعه 14/2/1386 ساعت 11:19 صبح
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

جمعه 14/2/1386 ساعت 11:19 صبح
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

جمعه 14/2/1386 ساعت 11:19 صبح
نم نم گريه ي بارون روي گونه هاي خيس
تا تو اين همه قشنگي گل خاطره بکارم
سوسوي فانوس راهم تاري اشکامو کم کرد
که همه نور چشمام بود تا که قلبو ره نمام کرد
ديدي اما تک ستارم قلبمو کند و با خودش برد
روحم از جسم پر کشيدش آرزومو با خودش برد
حالا تو همه ترانه هام اسمشو با ساز مي خونم
تا باور من شه عشقش مي بره روحم و جونم
ياد پاييز که مي افتم عشق اون مياد تو چشمم
ياد اون قلبي که رفتش روح و جون و رگ و ريشم
يه چيزي اما تو حسم مي گه اون هنوز نرفته
با اين که قلبمو برده عشق و از يادش نبرده
آره اون هنوز همينجاست واسم تا ابد مي مونه
آخه من عاشق عشقم که عشقم بي اون حرومه
حالا اون نشسته تو کنارم چون که من با عشقم
قلبشو ازش گرفتم تا که جاش بدم تو قلبم
گم مي شه مي ره مي دونم که من از تو مي نويسم
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

جمعه 14/2/1386 ساعت 11:18 صبح
در مني و اين همه ز من جدا
با مني و ديده ات به سوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي طپد
با تو بيقرار و بي تو بي قرار
واي از ان دمي که بي خبر ز من
بر کشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه توام، به هر کجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزينمش به جاي تو
شادي و غم مني بحيرتم
خواهم از تو ... در تو اورم پناه
موج وحشتم که بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستني است؟
ديدمت شبي به خواب و سر خوشم
وه... مگر به خواب ها ببينمت
غنچه نيستي که مست اشتياق
خيزم وز شاخه ها بچينمت
شعله مي کشد به ظلمت شبم
اتش کبود ديدگان تو
ره ... مبند بلکه ره بَرم به شوق
در سراچه غم نهان تو...!
نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

i ْليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/3/1387- 1:47 ع] روياي تو
[26/3/1387- 1:45 ع] دلتنگي
[10/11/1386- 6:30 ع] سرزمين عشق
[11/10/1386- 6:21 ع] من و دل
[17/9/1386- 6:41 ع] وقتي تو را ترک مي کند
[1/9/1386- 5:9 ع] به تو سلام مي کنم
[22/8/1386- 7:7 ع] پرواز
[18/8/1386- 6:22 ع] دوست من
[28/7/1386- 6:47 ع] دوران سخت زندگي
[27/4/1386- 11:20 ص] شروع قصه من و تو
[17/3/1386- 7:44 ع] من و تاريکي و رويا، تو را دوست ندارم
[3/3/1386- 9:18 ع] پائيز دلم
[27/2/1386- 5:46 ع] تنهائي
[16/2/1386- 8:12 ع] تو
[آرشيو شده ها]

خانه :: کل بازديدها :: :: بازديدهاي امروز:: :: بازديدهاي ديروز:: :: درباره خودم :: :: لينک به وبلاگ :: :: پيوندهاي روزانه :: :: لينک دوستان من :: پيمان دانلود :: لوگوي دوستان من :: :: آرشيو :: :: وضعيت من در ياهو:: :: موسيقي وبلاگ:: :: خبرنامه :: نام: ايميل:
مديريت
پست الکترونيک
شناسنامه
RSS
Atom ![]()
6046
3
6
![]()
![]()

شمالي ترين نقطه دل [96]
غذاي روح و فکر [101]
دل تنگ زندگي [28]
[آرشيو(3)]

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
ريحانه النبي ماهشهر
تعقل و تفکر
برگ سبز

![]()

![]() | ![]() |