پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به من فرمان داد که نوشتن يهود را ياد بگيرم . [زيدبن ثابت]

 
دفتر شعر يه جوان

سه‏شنبه 28/1/1386 ساعت 7:50 عصر

 کاش چون پاييز بودم … کاش چون پاييز بودم

                                                       کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم  


                                برگ هاي ارزوهايم يکا يک زرد مي شد



                                                           افتاب ديدگانم سرد مي شد


ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد


           اشک هايم همچو باران


                               دامنم را رنگ مي زد


                                       وه… چه زيبا بود اگر پاييز بودم



وحشي و پر شورو رنگ اميز بودم


                     شاعري در چشم من مي خواند…شعري اسماني


          در کنارم قلب عاشق شعله مي زد 


                                      در شرار اتش دردي نهاني


نغمه من …


        همچو اواي نسيم پر شکسته


                       عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته



پيش رويم:


      چهره تلخ زمستان جواني


پشت سر:


     اشوب تابستان عشقي ناگهاني


سينه ام:


    منزلگه اندوه و درد و بد گماني


                        کاش چون پاييز بودم … کاش چون پاييز بودم!...


 


نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

سه‏شنبه 28/1/1386 ساعت 7:46 عصر

 
 تو را دوست ندارم

  اما وقتي تو نيستي غمگينم

   و به آسمان آبي بالاي سرت

     و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم

 

تو را دوست ندارم

  اما نميدانم چرا آنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند

   و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام

    چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستند


 تو را دوست ندارم

 اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم

  حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم

                        

  زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند

    آه مي دانم که دوستت ندارم

 اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند

    و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند

       زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست

نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

سه‏شنبه 28/1/1386 ساعت 7:44 عصر

 

من وتاريکي و رويا
من تنها. من تنها
من از تو تا ابد دور
من و درد حرفاي زور

منم اون دلي که پاک شد
واسه تو يه سينه چاک شد
دلي که چشات اونو روند
عشقي که اسير شب موند
حالا اينجا منو گيتار
کلبه عاشقي غم بار
فکر وذهنم ديدن تو
يا تو شب رسيدن تو
شب وديدي تا به حالا ؟
از ستاره پره اينجا
ماه وگيتار وستاره
شب فقط تو رو نداره
نمي تونم باشم اينجا
مي زارم ميرم از اينجا
من تو رو مي خوام نه ماهو
نه ستاره هاي راهو
يه ورق کاغذ و گيتار
بغضاي شکسته بسيار
ميرم اونجا که شبي نيست
دل اسير نيست و تبي نيست
شب ومي سپارم به فردا
ديگه مي مونم همونجا...


 


 


نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

دوشنبه 27/1/1386 ساعت 3:57 عصر

 

گمگشته



www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com




من به مردي وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل که مفت بخشيدم
دل من کودکي سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشين لب من
جرعه اي نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نيست ز آنکه اين لب را
بوسه هاي نداده بسيار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه هاي نهفته اي دارم
بازهم ميتوان به گيسويم
چنگي از روي عشق و مستي زد
باز هم مي توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستي زد
باز هم مي دود به دنبالم
ديدگاني پر از اميد و نياز
باز هم با هزار خواهش گنگ
ميدهندم به سوي خويش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبي
ريختم چون شراب در کامش
دارم آن سينه را که او ميگفت
تکيه گاهيست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نيست
حسرت و اضطراب و ماتم نيست
غير از آن دل که پر نشد جايش
بخدا چيز ديگرم کم نيست
کو دلم کو دلي که برد و نداد
غارتم کرده داد ميخواهم
دل خونين مرا چکار ايد
دلي آزاد و شاد ميخواهم
دگرم آرزوي عشقي نيست
بيدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من بريد و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من که مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را


Upgrade your email with 1000


نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

يکشنبه 26/1/1386 ساعت 5:15 عصر

 


ستاره کجايي ... ؟!


ستاره کجايي ... ؟!

وقتي که چشمام به آسمون زل زده بود
آره دنبال تو بود ... !
اما بي وفا کجا بودي ... ؟!
يه شبي هم که دلم حا ل و هواي تو رو داشت ...
تا اومد نگا ت کنه ...
جز سياهي ، هيچي نبود !
عزيزم بگو توي آسمون ها ، تو کجاش بودي ؟!
آره من خوب مي دونم ...
پشت ابر بي وفايي جا ته هر شب مي دونم .......!!!
اما انگار هيچ مهم نيست ، دل من عاشقته
مي دونه چه پوچه اين آسمونا بدون تو ..
آخه هيچ رنگي و بويي نداره
انگار بختم همينه ، که شبم بي ستاره بمونه ...
اي ستاره بنازم کجا بودي ... ؟!
که يهو تو آسمون پيدا شدي!
آسمون ... ! خوش به حالت ...
که دوباره عشق تو پيدا شده
يه دعا هم بکن براي ما ...
تا ستاره ي منم پيدا بشه ...... !!!


نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان

يکشنبه 26/1/1386 ساعت 4:56 عصر

 

 امروز ولادت وبلاگ دفتر شعر يک جوان رو به شما تبريک عرض مي کنم.



من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم*
*وز پس آيينه ها نام تو را مي بينم*
*در دلم عشق تو را مي کارم*
*در سرم بوي تو را مي فهمم*
*در نگاهم خم ابروي تو را مي نگرم*
*در گلويم بغض تو را مي شکنم*
*من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم ...*




من گنه کردم تو بخشايش بکن


من گرفتارم تو آزادم بکن


سر به سوداي تو دارم


من خرابم تو آبادم بکن


 


        


حرفهايم را به تو مي گويم به تو که عاشقي مثل من . به تو که نرمي و لطافت باران در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو که عاشقانه سلامم ميدهي .و تو تويي که جاده از عبورت خجالت ميکشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني که تو با باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم . حرفهايم را به تو مي گويم چون ميدانم که چشمانت حرف چشمانم را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درک مي کند و مرغ عشق خانه ي ما در برابر آواز سکوتت صوت زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم به تو که آواز عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدکها را معنا مي بخشد و تو که به شدت باد بر کوير دلم مي تازي
 
 
 


 


 


آن که دلم را برده خدايا
زندگيم را کرده تبه کو؟
هم نفسم کو؟
آنکه نگاهشروز مرا کرده سيه کو؟
بي خبر ماندي زحالم
ز آنچه آمد بر سر من
عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من
شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت
سينه مالا مال آتش
غم وجودم را گرفت
هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو
گريم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخ ات زهر نو دميده اي من رخ ات نور ديده اي من
بر خيزو بيا اي اميد دلم شام من سپري کن
تو اي که به دل نقش غم زده اي
تو غنچه گره بر دلم زده اي
بر خسته دلان چون نسيم سحر يک نفس گذري کن
بي خبر ماندي زحالم
زآنچه آمد بر سر من
عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من
شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت
سينه مالا مال آتش
غم وجودم را گرفت
هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو
گريم از بخت بد خود نالم از دست تو


نوشته شده توسط: محمد جعفر مهديان


i ْليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

 [26/3/1387- 1:47 ع] روياي تو
[26/3/1387- 1:45 ع] دلتنگي
[10/11/1386- 6:30 ع] سرزمين عشق
[11/10/1386- 6:21 ع] من و دل
[17/9/1386- 6:41 ع] وقتي تو را ترک مي کند
[1/9/1386- 5:9 ع] به تو سلام مي کنم
[22/8/1386- 7:7 ع] پرواز
[18/8/1386- 6:22 ع] دوست من
[28/7/1386- 6:47 ع] دوران سخت زندگي
[27/4/1386- 11:20 ص] شروع قصه من و تو
[17/3/1386- 7:44 ع] من و تاريکي و رويا، تو را دوست ندارم
[3/3/1386- 9:18 ع] پائيز دلم
[27/2/1386- 5:46 ع] تنهائي
[16/2/1386- 8:12 ع] تو
[آرشيو شده ها]


خانه
مديريت
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 
 Atom 

:: کل بازديدها ::
6046

:: بازديدهاي امروز::
3


:: بازديدهاي ديروز::
6


:: درباره خودم ::

دفتر شعر يه جوان

:: لينک به وبلاگ ::

دفتر شعر يه جوان

:: پيوندهاي روزانه ::

شمالي ترين نقطه دل [96]
غذاي روح و فکر [101]
دل تنگ زندگي [28]
[آرشيو(3)]

:: لينک دوستان من ::

پيمان دانلود
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
ريحانه النبي ماهشهر
تعقل و تفکر
برگ سبز

:: لوگوي دوستان من ::






راهي به سوي کمال - به روز رساني :  8:21 ع 9/5/1387
عنوان آخرين نوشته : تعطيل










:: آرشيو ::

فروردين ماه [6]
ارديبهشت ماه [32]

:: وضعيت من در ياهو::

يــــاهـو

:: موسيقي وبلاگ::


:: خبرنامه ::

نام:

ايميل: